تبليغاتX
+ پـــادیـــر +


Self Pity

++ یک روز در مغازه ی کفش فروشی،برای دختر بچه ای که مادرش برایش

کفش پاشنه بلند براق می خرید، دل سوزاندم.

یک روز در خیابان،برای پدری که کودک گریانش را بغل کرده بود و پای پیاده

در برف قدم می زد، دل سوزاندم.

یک روز در بیمارستان، برای مادری که از شدت خستگی بیهوش شده بود، دل سوزاندم.

++ یک روزبرف سنگینی می بارید!

وقتی من و همسرم خسته از سر کار بازگشتیم، دخترم وادارمان کرد تا به مغازه ی

کفش فروشی برویم و آنجا آنقدر گریست تا کفشی پاشنه بلند و براق مانند کفش دوستش

را بخریم!

من هم خسته تر از آن بودم که بتوانم او را قانع کنم این کفش مناسب سنش نیست.

از صدای گریه ی دخترم،همسرم مجبور شد او را بغل کند و به بیرون مغازه ببرد تا شاید

با دیدن بارش برف،آرام گیرد! و من هم بتوانم کفش را بخرم. در راه بازگشت نمی دانم چه

اتفاقی افتاد فقط وقتی چشم باز کردم پرستار سرمی را به دستم وصل کرد و گفت نگران

نباشم، از خستگی زیاد است و تا تمام شدن سرم آرام بخوابم!!

 

شنبه 9 مرداد1389 توسط مریم |

Conscience

کارت وکلاتش را که گرفت ،

اولین موکل به دفترش آمد...

خواست تا پولی را که ازش دزدیدند،پس گیرد. او انجام داد.

دومین موکل به دفترش امد...

خواست تا حقوقش را بخشیده و حکم طلاقش را بگیرد. او انجام داد.

سومین موکل به دفترش آمد...

خواست تا دروغش را حقیقت جلوه دهد. او انجام نداد.

پروانه ی وکالتش لغو شد…

چند روز بعد، دوست همکلاسیش ارتقاء یافت!

سه شنبه 5 مرداد1389 توسط مریم |

اتمام حجت

خدایا، تو که دانا و توانایی، هر آنچه را که صلاح من است، به من بده.

من چیزی فراتر از صلاح دید تو نمی خواهم .

حتی یک قطره . اگر هم چیزی را صلاح نمی دانی،

از همان اول به من مده تا بعداً مجبور نشوی آن را پس بگیری !!

خودت بهتر می دانی من ناتوان تراز آنم که صلاحیتم را برایت به اثبات برسانم.

اگر هم صلاح دیدی چیزی به من عطا کنی،در حد کمالات خداییت بده.سالم و بی نقص.

مرا با نواقص و عیوب امتحان مکن. چون این بار هم خودت بهتر می دانی من خسته دل تر

از آنم که سالها بکوشم تا از امتحان سر بلند بیرون آیم.

تو که بنده زیاد داری، تمنا می کنم مرا از امتحانهایت معاف کن.

بگذار این شب های کوتاه زندگیم را آسوده بخوابم ….. 


پ.نوشت : خدایا همه ی مناجات با تو یک طرف،تبلیغ کنار وب،پرورش شتر مرغ در خانه یک طرف !!!

               تو بودی چی کار میکردی ؟!

پ.نوشت : دوستان عزیزم امیدوارم از من دلخور نشوید به لطف بلگفا نظرات خودبخود حذف میشن!!!

              قابل توجه آقا آرش...

چهارشنبه 30 تیر1389 توسط مریم |

Repeated mistake

وقتی با عصبانیت به پسرش گفت "هرگاه به سن قانونی رسیدی

میتوانی از این خانه بروی و هر غلطی دلت خواست انجام دهی "

یادش نبود که فردا تولد 18 سالگی اوست ....

و اینگونه پسرش را برای همیشه از دست داد....

شنبه 26 تیر1389 توسط مریم |

Scorpion

آرام خوابیده ای که ناگاه نیشش را چون سوزنی دردناک در پایت فرو میکند .

جز فریاد زدن عکس العمل دیگری به ذهنت نمی رسد .

پس با تمام توانت فریاد میزنی اما نمیدانی با فریادت خواهرت از ترس پاهایش سست

شده و چیزی به فلج شدنش نمی ماند.مادر و پدرت در عرض ثانیه ای چند سال پیر

میشوند و بقیه نیز به نوعی ....

خدایا خودت قضاوت کن.

روش آرامتری غیر از گزیدن عقرب به ذهنت نرسید تا حکمت و داناییت را به خانواده ای

نشان دهی؟!

 

پ.نوشت : البته خدا میدانی که چقدر دوستت دارم پس از هذیان هایم عصبانی مشو...

چهارشنبه 23 تیر1389 توسط مریم |

Sorry

غرق نوشتن هستی که دستانش را از پشت دور گردنت حلقه میکند و با تمام وجود می بوسدت


بی درنگ تمام دلتنگی هایت را فراموش کرده و به نوشتن ادامه میدهی ...

غافل از اینکه عذرخواهی بابت کشیدن نقاشی با لوازم آرایشت نبوده

بلکه بخاطر

بریدن تکه ای از لباس مهمانی ات جهت تهیه ی لباس برای باربی اش بوده است .

      

دوشنبه 21 تیر1389 توسط مریم |

برای پاپتی

اطلاعیه

 

آقا امیر ملقب به" پاپتی " مدتی است بدون اطلاع از وبلاگ

تیر چراغ برق خارج شده و هنوز بازنگشته است .

از دوستانی که اطلاعی از ایشان در دست دارند خواهشمندیم

خبر داده و پادیر را از نگرانی درآورند .

 

لازم به ذکر است یابنده مژدگانی قابل ملاحظه ای دریافت میکند .

 

باتشکر

پادیر

شنبه 19 تیر1389 توسط مریم |

Cinderella

سیندرلا

لنگه کفشی که در مهمانی شب قبل جا گذاشتی

اندازه ی پای دوستت شد و اکنون او همسر من است ...

منطقی باش . شاید از اول هم مناسب تو نبوده است .


متاسفم

پسر پادشاه

چهارشنبه 16 تیر1389 توسط مریم |

To poison public opinion

پایین پله ها در انتظاری تا نوبت به تو هم برسد!!دقایقی طولانی سپری شده با چشمانی مضطرب به من

می نگری و من با لبخندی به تو میفهمانم که سرجایت بمانی.سرانجام نوبتت میشود اما پسری تو را هل

میدهد و جایت را میگیرد و تو میمانی و چشمانی که هر لحظه آماده ی باریدن است.من باز لبخند میزنم و

اشاره میکنم تا سریع بالا روی.آن بالا مینشینی تا از تونل سربخوری که ناگهان دختری با پاشنه ی کفشش

محکم به کمر تو میزند و تو را هل میدهد و پایین می آیی.از سرسره بازی منصرف شده و به سمت تاب

میروی کسی در صف نیست!!همانجا منتظر میمانی تا دختری که گویا دبیرستانی است!!از آن پیاده

شود.انتظار...انتظار...انتظار...و او نه تنها پیاده نمیشود بلکه با سر اشاره میکند که از آنجا دور شوی.اینبار

چند قطره اشک از چشمانت فرو میریزد و کم کم هراسی تلخ در وجود من هم رخنه میکند اما باز لبخندی

میزنم و به تو میگویم بروی" الاکلنگ "بازی کنی.پسری قوی هیکل روی قسمت دیگر آن نشسته و با تمسخر

به تو میگوید:بیا بازی کن تو مینشینی.اما پسر هیچ تلاشی برای بازی نمیکند و تو همچنان آن بالا میمانی..

دیگر توانت به پایان میرسد و گریه را سر میدهی.به سمتت میایم و در آغوشت میگیرم و....

بر گور پدر همه ی روانشناسانی که میگویند کودکان را به پارک برده اما اجازه دهید به تنهایی بازی کنند و

حق خود را بگیرند صلوات میفرستم ...


عزیزم تا زنده ام نمیگذارم کسی آزاری به تو رساند حاضرم چون خیلی ها مادری خشن و آماده ی جنگ

باشم اما دیگر گریه ی تلخ تو را نبینم نازنینم


خدایا با تو نیز حرفهایی دارم اما این بار خصوصی .....


پ.نوشت 1 : تا به حال ننوشته بودم الاکلنگ !!! بعضی کلمات را تنها باید گفت و نباید نوشت

پ.نوشت 2 : این توصیفات تنها مخصوص یک پارک در یک منطقه ی خاص نیست به هر پارکی رفته ام

                 این موارد را دیده ام .

 

کاری باید کرد....

                راهی باید رفت....

 

دوشنبه 14 تیر1389 توسط مریم |

There

با رفتن آخرین پرتو خورشید و فرارسیدن شب مهمانی نیز آغاز شد.چراغها خاموش و

رقص نور شروع شد ...موزیک با صدایی نه چندان آرام تا چند کوچه آنطرف تر هم

به گوش میرسید.تقریبا همه مهمانها رسیده و به محض ورود با نوشیدنی هایی

غیرمتعارف پذیرایی میشدند همه چیز مرتب و دلچسب بود و مهمانی لحظه به

لحظه گرمتر میشد که ناگهان نور سفید و گردان و آژیر ماشین پلیس همه را به

یکباره شوک زده کرد.هر کس به دنبال راه فراری بود تا از مهلکه بگریزد.

دخترها رنگ باخته بودند و پسرها دیگر مردان قدرتمند چند دقیقه پیش نبودند...

صاحب مهمانی هراسان به سمت در رفت و مشغول صحبت با پلیس شد و پس از

دقایقی پلیس رفت.

مهمانها خوشحال از اینکه او حق حساب پلیس ها را پرداخت کرده آماده برگزاری

مجدد مهمانی شدند که صاحب مهمانی گفت:

نه ابتدا باید بروید و ماشینهای خود را از جلو در منزل همسایه ها بردارید بعد بیایید

 به مهمانی...چون پلیس مجددا سرکشی میکند .


آری آنجا اینجا نبود .......

دوشنبه 7 تیر1389 توسط مریم |



این دل نوشته ها "پادیــــر" نام دارند.
پادیر به معنای چوب یا حائل در کنار دیواری که احتمال ویرانی آن می رود.
امید که این نوشته ها پادیری شود برای دلی که …..

____________________________

مناجات:

برخی از تواناییهای بدنی دیگران استفاده می کنند
و به اهدافشان می رسند.
برخی از تواناییهای ذهنی دیگران استفاده می کنند
و به اهدافشان می رسند.
خدایــا کسانی را که با استفاده از سادگی دیگران
به اهدافشان می رسند،
پیش روی ما قرار مده.
آمین.



Change Site Language

RSS 2.0









Designed By vuy.ir