تبليغاتX
+ پـــادیـــر +


Falsehood

دروغ ، چیزی نیست جز واقعیتی ثبت نشده.

واقعیتی که انسان دوست داشت اینگونه بود ولی نیست.

هر کس برای دروغهایی که تا بحال گفته دلایلی دارد .

دلایلی که از نظر خودش کاملا منطقی و صحیح بوده است !!!

دروغ در دین اسلام یکی از مصادیق گناهان و در دیگر مذاهب و تفکرات

نیز عملی زشت و ناپسند است.پس توجه ویژه ای را می طلبد.

باید بسیار مراقب بود که دروغ تا چه حد بر زندگی اطرافیانمان تأثیر می گذارد.

هر چه میزان این تأثیر گذاری بیشتر باشد،زشتی گفتن آن نیز بیشتر است.

گاه یک دروغ مسیر زندگی دیگری را به طور کامل تغییر داده و آن  را در

مسیری اجباری قرار می دهد که مسببش فرد دروغگو بوده و شاید به همین

دلیل در رده ی گناهان بزرگ آمده زیرا به نوعی به وجود آورنده ی اختلال در کار 

خداوند است.هیچکس جز خدا توانایی آن را ندارد که جلوی دروغ گفتن

انسانها را بگیرد.پس تنها کاری که از دست ما بر می آید این است که دست

به دعا بر داریم و از او بخواهیم یا به زندگی همه ی بندگانش واقعیتی دل نشین

عطا کند تا مجبور به دروغ گفتن نشوند و یا اگر اینگونه نمی خواهد،مسیر زندگی

ما را از دروغگویان پاک گرداند.اگر باز هم اینگونه در اراده اش نیست ،

تمنا دارم حداقل زندگی این حقیر را با دروغ های دروغگویان ، آزمایش ننماید .


 

آمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین

 

دوشنبه 30 آذر1388 توسط مریم |

Revege


وقتی بهترین فرد زندگیم را به قتل رساند، روزهای بسیاری با خود کلنجار رفتم

تا تصمیم درستی بگیرم.مرگ و زندگی یک قاتل در دستان من بود و چون قتل،

عمدی و از نوع درجه ی یک بود، جای هیچ تجدیدنظری نمانده و همه ی شرایط

برای قصاص فراهم بود. میلیونها نفر چشم به دهان من دوخته بودند تا سرنوشت

یک انسان را تعیین کنم. یک انسان قاتل را!!

اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که مرگ و زندگی دست خداست و طبق

باورهای دیرینه ی من،اگر می خواست میتوانست عزیزم را زنده نگه دارد!

دومین چیزی که به ذهنم رسید این بود که سرنوشت هرکس از قبل رقم خورده

پس با قصاص دیگری،عزیز من زنده نخواهد شد و اینگونه من در دادگاه وجدانم

به نوعی قاتلی دیگر خواهم بود و طبق باورهایم گذاشتم اگر قصاصی در کار

است خود خدا آن را انجام دهد نه من!

و سومین چیزی که به ذهنم رسید این باور همیشگی "لذتی که در بخشش

است در انتقام نیست" و طبق این باورها، او را بخشیدم و به خدایم واگذارش کردم

آن قاتل آزاد شد…

سالهای زیادی می گذرد، دیگر پیر شده ام،ولی هنوز در حسرت چشیدن طعم

لذتی هستم که باور داشتم در بخشایش است!!

به نظر تو من فریب باورهایم را خوردم یا هنوز هم باید منتظر بمانم ؟!

ولی چه لذتی؟! چه زندگی ای؟! گیریم که لذتی هم در کار باشد، این سالهای

بی او و تنهایی مرا، چگونه باز خواهند گرداند؟!؟

 

 

شنبه 28 آذر1388 توسط مریم |

Life of a dead

 

آن روز را بخاطر داری که التماس می کردی پیش تو بمانم،ولی نماندم؟!

می دانی آخر دلم را جای دیگری جا گذاشته بودم.

ولی وانمود کردم مریضم....

آن شب را بخاطر داری که آن هدیه را توی ماشین دیدی؟!

آن هدیه مال تو نبود.ولی وانمود کردم برای تو خریده ام....

آن روز را بخاطر داری که هر چه تماس می گرفتی در دسترس نبودم؟!

پیش آن دیگری بودم ولی وانمود کردم تلفن آنتن نمی دهد....

آن شب را بخاطر داری که پرسیدی چقدر دوستت دارم؟!

در آن لحظه حتی تلفنت را هم به سختی به یاد می آوردم.

ولی وانمود کردم تو تنها عشق من در دنیایی....

نمی دانم مرا بخاطر می آوری یا نه !!ولی تمنا می کنم مرا ببخش .

حتی اگر نمی توانی مرا ببخشی فقط کافیست وانمود کنی.

من به آن هم راضی ام.من تصور می کردم هیچگاه نخواهی فهمید!

ولی کسی است که همه چیز را فهمیده و گویا تمام آن مدتی که

من با دیگری بودم،او هم مراقب تو بوده !!!

درست است که من تمام مدت وانمود می کردم ولی علتش این بود

که نمی توانستم دل شکستگی تو را ببینم .

به آن دلی که هیچگاه نشکستمش قَسَمت می دهم

حال که دستم از این دنیا کوتاه است مرا ببخشی.

و این ها را به خدا بگویی تا رهایم کند.

دیگر نمی توانم نفس بکشم ......



پنجشنبه 26 آذر1388 توسط مریم |

اگر قصد ازدواج دارید ، مطالعه کنید

اگر قصد ازدواج دارید مطالب ذیل را مطالعه کنید

لازم به ذکر است این مطالب برگرفته از آماری نسبی است

و جا برای هر استثنایی باز است



ادامه مطلب

سه شنبه 24 آذر1388 توسط مریم |

ُEntreaty

 

تمنا می کنم، التماس می کنم مرا از خود نران.

تمام هستی و زندگی من در تو گره خورده است.

فقط ذره ای انصاف داشته باش. من بی تو چه کنم؟

دیگر بر کدامین سر، دست نوازش بکشم ؟

می دانم بعد از من، دستان بکرتری نوازشت می کنند،

ولی دمی هم به من بیندیش.

باور کن تقصیر از من نبود. این تو بودی که هر گاه عصبی

می شدی آنقدر خودخوری می کردی تا بالاخره آن اتفاق افتاد.

اصلاً من مقصر! ولی تو را به هر آنچه می پرستی مرا دور ننداز. 

من هنوز هم همان برسی هستم که با اشتیاق از تجریش خریدی.

ریزش موهایت تقصیر من نبود. قسم می خورم...

 

شنبه 21 آذر1388 توسط مریم |

Impossible

آرزو

  

آرزو داشت در دانشگاهی قضایی درس بخواند که در آن بیاموزد،

چگونه لذت، شادی و اعتبار از دست رفته ی موکلینش را بازگرداند.

او فهمید آرزو بر جوانان عیب نیست ،

اما نمی دانست عمل به آنها…..!

 

جمعه 20 آذر1388 توسط مریم |

Listener

استغفرا...

  

خدایا، این چه حکمتی است گاهی بشنوی و گاهی نشنوی!!!

چه گونه است که وقتی دست به دعا می بریم تا مثلاً فلان نعمتی را که به بقیه دادی،

به ما هم بدهی ، نمی شنوی !؟!

وقتی هم از علما می پرسی ، می گویند : کفر نگویید.

خدا دانا و توانا است و خودش صلاح هر کس را بهتر می داند. شما شاکر باشید.

باشد قبول.ما کفر نمی گوییم و شکر می گوییم. تو هم نشنو شکایتی نیست.

فقط بگو چرا فقط و فقط در مورد خواسته ها حکمت تو اینگونه است!؟!

و مثلاً اگر بگوییم فلان عیبی را که دیگری دارد به من نده و از زندگی من دور کن،

همه ی کاینات را مسوول ثبت و ضبظ گفته ی ما کرده و در همین دنیا و بالفور

خودمان را به آن عیب گرفتار می کنی!!!

چه حکمتی داری؟!آخر از ما بنده های عاجز و نا توان چه توقعی داری

که اینگونه می کنی؟!اگر می خواهی بشنوی همه چیز را بشنو ،

هم دعاهایمان را هم منعیاتمان را .

اگر هم می خواهی نشنوی ایرادی ندارد،به هیچکدام گوش نده و بگذار حداقل

با زدن این حرفها خودمان را خالی کرده و عقده هایمان را باز کنیم .

گرچه از کمالات خداییت بعید است که نشنوی!

پس گله ای نیست در اینکه همه را بشنوی.ولی همه چیز را ،

و با عدالت و بالسویه. هم خواسته هایمان را بشنو هم ناخواسته هایمان را.....


 اعوذباا... من الشیطان الرجیم

 

 

پنجشنبه 19 آذر1388 توسط مریم |

Pier

جرز لای دیوار

 هزاران سال پیش، در شهری کوچک،کودکی به دنیا آمد.

کودکی که پدر و مادرش ساعاتی پس از تولد وی، بیمار شده و مردند.

از همان بچگی همه به او می گفتند " فقط به درد جرز لای دیوار می خورد"!!!!!!!

آنقدر گفتند و گفتند تا باورش شد تنها به درد جرز لای دیوار می خورد. از آن پس

عزمش را جزم کرد تا به بهترین شکل، در جرز لای دیوار جای بگیرد.....

روزی زلزله ای چند ریشتری همه ی شهر را با خاک یکسان کرد، بجز یک دیوار !

آری همان دیواری که او جرز لایش را پر کرده بود !

حال همه ی دنیا آن شهر باستانی و دیوار تاریخی اش را می شناسند.

 

چهارشنبه 18 آذر1388 توسط مریم |

Possibility

شاید مرا مجنون بخوانی ولی پس از مدتها جستجو،

سرانجام علت دلزدگی و غمزدگی ام را یافتم .

آری علت را یافتم.......



ادامه مطلب

سه شنبه 17 آذر1388 توسط مریم |

Perfidy

خیانت

 

جوان که بود به حرف بهترین دوستش گوش کرد تا بلکه گشایشی در زندگی دل مرده اش، پیدا شود. دوستش به او گفت:"پرنده ای را که دوست داری از قفس رها کن ، اگر دوستت داشته باشد باز می گردد و اگر بازنگشت، بدان هیچ گاه عاشقت نبوده."

سالها از آن جریان می گذرد و او هر روز از پشت پنجره، صدای پرنده ی دوست داشتنی اش را می شنود که برای بهترین دوستش آواز می خواند......  

 

 

دوشنبه 16 آذر1388 توسط مریم |

You tell me


دیگر از شنیدن جملات تکراری راجع به خودم خسته شده بودم.

 با هر کسی درد دل می کردم پس از شنیدن حرفهایم مرا بدبین می خواند.

تصمیم خود را گرفتم. باید یک تغییر اساسی در افکار و اعمالم انجام می دادم.

از همان روز شروع کردم.

  

 


ادامه مطلب

یکشنبه 15 آذر1388 توسط مریم |

Doubt

شک

 

کودک که بودم،خدایی را می شناختم که در همان نزدیکی ها بود.

 

جوان که شدم،دختری را شناختم که در اثر مخالفت والدینش با ازدواج دلخواهش،

 

سالها در آسایشگاه بستری شد.پسری را شناختم که بخاطر بی توجهی والدین به نیازهایش،

 

گوشه نشین خیابانها شد.

 

به میانسالی که رسیدم،مادری را شناختم برای جلوگیری از تولد نوزاد مبتلا به ایدز خود،

 

خودکشی کرد.پدری را شناختم که بخاطر ناتوانی در فراهم کردن هزینه ی دانشگاه فرزندش

 

 یک روز رفت و هیچگاه بازنگشت.

 

حال در پیری به دنبال همان خدای کودکی ام می گردم!!! به همان نزدیکی.

 

 

جمعه 13 آذر1388 توسط مریم |

Cactus


همیشه همه چیز همان طور که به نظر می رسد نیست.

همین گلهای کاکتوس را دیده ای !در نگاه اول کسی را به خود جذب نمی کند.

هیچکس از آنها در مراسم شادی و حتی غم استفاده نمی کند.هیچکس هنگام خرید

درگل فروشی به آنها نیم نگاهی هم نمی اندازد.اگر شانس داشته باشند واز نوع فانتزی

و ظریف باشند،شاید کسی آنها را خریده وپشت پنجره یا گوشه ای از اتاق که در دید

هم نیست،قرار دهد.

ولی هیچکس نمی داندکاکتوس در بین همه ی گلها،گیاهی همیشه سبز است.همیشه

زنده است.بااینکه توقع زیادی هم از شما ندارد!نه آب زیادی می خواهد،نه نور کافی

با این همه همیشه خانه تان را سبز نگه می دارد .تنها با نیم نگاهی از سر مهر می توانید

شکفتن گلهای کوچک و زیباتر از همه ی گلها را روی این کاکتوسها ببینید.

اما افسوس که همان را هم دریغ می کنید.

من در شهر شما از این کاکتوسهای جوان، فراوان دیده ام.

کاکتوسهایی مقاوم،سبز وکم توقع !!!

بزرگان نگاه پر مهرتان را دریغ ندارید.

 

 

پنجشنبه 12 آذر1388 توسط مریم |

Aurora

شفق

 

کلاس اول دبیرستان بود.

باآرزوی نویسنده ی بزرگی شدن، مشق انشایش را تمام میکند و به مدرسه می رود.

معلم پس از خواندن آن، به وی نمره ی صفر می دهد! و برایش می نویسد:

"فرزندم ، رونویسی از یک کتاب یا مجله ، سفرنامه نویسی محسوب نمی شود."

اومی گرید.

معلم پس از ماهها تحقیق در مورد عدم تقلید او از کتاب یا مجله ای ،

 به وی نمره ی 22 میدهد !

اما او دیگر نوشته هایش را برای کسی نخواند و دیگر هم نگریست .

چهارشنبه 11 آذر1388 توسط مریم |

Affectation

 

برخی زود وابسته می شوند،زودعاشق می شوند،زود دلزده می شوند 

وزودهم پاپس می کشند. 

برخی دیر وابسته می شوند ، دیرعاشق می شوند ، دیردلزده می شوند 

ودیرهم پاپس می کشند. 

برخی هیچگاه وابسته نمی شوند،هیچگاه عاشق نمی شوند،هیچگاه دلزده نمی شوند 

هیچگاه هم پاپس نمی کشند!! 

ولی توباورنکن.چه بساهمیشه درحال وانمودکردن باشند.

 

 

چهارشنبه 11 آذر1388 توسط مریم |

Judgement

 

اگر من خدا بودم برخی را زشت نمی آفریدم برخی را زیبا. چون از همان اول می دانستم فرد زیبا رو بجای قد ردانی ،مغرور و مغرورتر میشود و فرد زشت رو از اینکه او را وسیله ای برای تأمل سایرین کردم به مرور مرا ناتوان میخواند.اگر خدا بودم برخی را سالم و برخی را معلول نمی آفریدم .چون از همان اول می دانستم فرد سالم تا سلامتیش به خطر نیفتد حتی گاهی وجود مرا هم منکر می شود و فرد سالم نیزبه خاطر این بی عدالتی مرا ظالم میخواند.اگر خدا بودم برخی را باهوش وذکاوت نمی آفریدم و برخی را گنگ و مات.چون از همان اول می دانستم فرد باهوش ، نه تنها از هوش خود درجهت بهتر شناساندن من به دیگران استفاده نمی کند،بلکه تمام استعداد خود را بکار میبرد تا به هرطریق ممکن ازوقت ومال وحتی جان دیگران برای رسیدن به اهداف خود استفاده کند و فرد گنگ هم که از اساس مرا باور نداشته ، هر نیروی قدرتمند دنیایی را خدا می پندارد .اگر خدا بودم ........ به هر حال جای بسی شکر که خدا نیستم چون تحمل از دست رفتن اعتقاد و ایمان انسانهایی که با آن همه عشق آفریدم،نسبت به خودم، از شناساندن قدرت و دانایی وصبرخودم به آنها،بسیار بسیار سخت تر است.

سه شنبه 10 آذر1388 توسط مریم |

معرفی

پادیر مجموعه ای از دلنوشته های کوتاه است که شما میتوانید چکیده ای از این کتاب را در سایت www.maryastories.com ملاحضه کنید.

سه شنبه 10 آذر1388 توسط مریم |



این دل نوشته ها "پادیــــر" نام دارند.
پادیر به معنای چوب یا حائل در کنار دیواری که احتمال ویرانی آن می رود.
امید که این نوشته ها پادیری شود برای دلی که …..

____________________________

مناجات:

برخی از تواناییهای بدنی دیگران استفاده می کنند
و به اهدافشان می رسند.
برخی از تواناییهای ذهنی دیگران استفاده می کنند
و به اهدافشان می رسند.
خدایــا کسانی را که با استفاده از سادگی دیگران
به اهدافشان می رسند،
پیش روی ما قرار مده.
آمین.



Change Site Language

RSS 2.0






کد آهنگ




Designed By vuy.ir