تبليغاتX
+ پـــادیـــر +


Life with or without love

 

وقتی با مرد ایده آلش ازدواج کرد،

همه فهمیدند زندگی یعنی اینکه با عشق زندگی کنی.

همسرش مُــرد...

وقتی بعد از دو روز خودش هم مُــرد،

به همه فهماند زندگی یعنی اینکه بدون عشق نتوانی زندگی کنی.

 

 

چهارشنبه 30 دی1388 توسط مریم |

Committing suicide 2

(مطلب ذیل به نوعی ادامه ی مطلب قبلی است)

خواهش می کنم بس کنید.بیش از این عذابم ندهید.

من که خود اعتراف کردم قاتلم...

دیگر تحمل این همه شکنجه و عذاب را ندارم.خلاصم کنید.

کسی مرا نمی بخشد.تأمل نکنید و خلاصم سازید....

آری دیوانه ام کرده بود.خسته ام کرده بود.رفتارش،حرکاتش،

همه و همه آزارم می داد.به همه کس و همه چیز شک داشت.

هر چه می گفتم همه مانند هم نیستند و انسان خوب هم پیدا

می شود گوش نمی داد.خود را حبس کرده بود.غذا نمی خورد.

مدتها رنگ آفتاب را ندیده بود ...

من هم که عاشقش بودم،نمی توانستم این همه رنج و دردش

را تحمل کنم و کشتمش تا آسوده شود.آری با همین دستهای

خودم کشتمش.ولی حالا پشیمانم.می دانم دیگر سودی ندارد.

پس خلاصم کنید...

به همین خدا قسم

اگر میدانستم در این دنیا چه عذابی در انتظارم است،

هیچگاه در آن دنیا خودکشی نمی کردم.

 

سه شنبه 29 دی1388 توسط مریم |

Committing suicide

 

چطور عاشقت نباشم عشق من وقتی با خیانت هایت فهمیدم وفای به عهد

چه آرامش دلپذیری به من هدیه می دهد....

چطور دوستت نداشته باشم دوست من وقتی با دروغ هایت فهمیدم صداقت

بهترین راه حفظ دوستی هایم است....

چطور نپرستمت همسایه ی محبوبم وقتی با حسادت هایت فهمیدم محبت و

مهربانی زیباترین حالت انسان بودن است.....

چطور مدام در قلبم نباشی همکار عزیزم وقتی با درویی هایت فهمیدم یک رنگی

و روراستی چه سرمایه ی هنگفتی به ارمغان می آورد....

چطور از شما دل برکنم هم خویشان نازنینم وقتی با قطع رابطه هایتان

فهمیدم داشتن هم خون چه نعمت بزرگی است....

با وجود این همه زیبایی در دنیا چطور عاشق زندگی کردن نباشم؟؟؟؟؟؟

طناب داری را که بسته ام باز کنید .    

من پشیمانم.....

یکشنبه 27 دی1388 توسط مریم |

gloves

دستکش

مترجم : علی داوری (همسر اینجانب)

تلخیص: مریم

                         

جیمز دان با گرفتن لبه ی پنجره از آن آویزان شد و بی صدا پایین پرید.

نگاهی به اطراف انداخت.ساعت دو بعد از نیمه شب بود و مطمئنا کسی

آن موقع شب او را نمی دید.به جسم بی جانی که تا چند لحظه پیش

ریچارداسترانگ نام داشت و اکنون غرق خون در اتاقش افتاده بود می اندیشید....

 


ادامه مطلب

سه شنبه 22 دی1388 توسط مریم |

Don't worry

 

نکات بسیار کوچک ولی سرنوشت ساز در زندگی زناشویی

آقایان با رعایت این نکات دیگر نگران هیچ چیز نباشند.

 


ادامه مطلب

دوشنبه 21 دی1388 توسط مریم |

Incapable

خدا می داند با تحمل چه درد و رنجی،پنجمین بچه ی خود را به دنیا آورد!!

ولی پدر بی رحم به خاطر معلولیت بچه،او را از خود راند و در یک شب سرد

زمستانی او را تنها رها کرده و از آن خانه رفتند…

من که تمام این مدت شاهد سیه روزی آن بچه بودم،او را در آغوش کشیده

و بزرگ کردم ….

امروز ، وقتی فهمیدم یکی از همسایه ها کودک معلولش را در بیمارستان

رها کرده ، به یاد همان بچه گربه ی معلول افتادم که سالها پیش او را در

آغوش کشیده و بزرگ کردم .

چقدر زندگی و افکار برخی انسانها به حیوانات شبیه است !!!

 

جمعه 18 دی1388 توسط مریم |

Sleep quietly

 

همیشه دوست داشتم بفهمم چرا باید بخوابیم؟!؟!

(البته منظورم چرایی فیزیکی و جسمانی نیست .از آن جهت به خوبی دلیلش را میدانم)

اینکه چرا هیچکس اگر هم بخواهد نمی تواند که نخوابد!!؟!


ادامه مطلب

چهارشنبه 16 دی1388 توسط مریم |

Write but short

دوستی دارم که مدام نوشته هایم را نقد می کند

و می گوید کوتاه بنویس،کوتاه بنویس....

ولی چگونه می توانم این رنج و درد عظیم را خلاصه کنم

تا هم خودم خالی شوم هم تو بدانی درونم چه می گذرد؟!؟

بین ایمان و کفر،بین سنگدلی و مروت،بین منطق دیکته شده

و احساسات ذاتی...تنها یک قدم فاصله است.

آیا من درست ایستاده ام؟؟آیا تو فکر می کنی درست ایستاده ای؟؟

وای به روزی که بفهمیم اشتباه ایستاده بودیم و با این اشتباهمان،

یک عمر خوشبختی را از دیگران گرفتیم .

 

سه شنبه 15 دی1388 توسط مریم |

 

وقتی قرار شد به دنیا بیایی ،

خیلی حسودیم شد .

 احساس می کردم می خواهی تمام آرزوهای

خوب مرا نابود کنی …(امان از دنیای کودکی)

امروز حاضرم همه ی آرزوهای خوبم را به تو هدیه دهم .

 برادر نازنینم تولدت مبارک

 

دوشنبه 14 دی1388 توسط مریم |

Fake morning

مطمئن بود اگر دانه اش را با احتیاط

و در جایی خوش خاک بکارد،

درختی استوار به بار خواهد نشست .

بذر مناسب،آب کافی،هوای پاکیزه،

همه چیز مهیا بود.

پس دست به کار شد ....

سرانجام نهالش به بار نشست و درختی استوار گردید.

صبح یک روز که از خواب برخواست،اثری از درخت ندید!!

و تازه فهمید که همه ی این سالها در همسایگی شان

خانواده ای تبرساز زندگی می کردند .


شنبه 12 دی1388 توسط مریم |

Difference in a confused's point of view

من بر خلاف تصور عام،به این باور رسیده ام که تفاوت انسان و حیوان

نه در قوه ی تعقل و سخن گفتن،نه در قوه ی احساس و ادراک و نه

حتی در توان گریستن و... است.


ادامه مطلب

چهارشنبه 9 دی1388 توسط مریم |

Victimizing

همیشه در طول زمان خیلی ها رفته و خیلی ها آمده اند.

در واقع به نوعی می توان گفت که جا برای زندگی همه در

یک زمان وجود ندارد .

و هر کس برای مدت زمان محدود و معینی به این دنیا

آمده و وقتی مهلتش تمام شد،چه بخواهد چه نخواهد

مرگ به سراغش می آید.برای همین چه اعتقاد به آخرت

داشته باشیم چه نداشته باشیم،همگی به مرگ معتقدیم.

پس این هدف پوچی است که برای داشتن جایی بیشتر

دیگران را قربانی کنیم و پوچ تر از آن اینکه این قربانی کردن

به دلایل کوتاه مدتی چون جاه و مقام و ثروت و... باشد.

زیرا هیچکس تا کنون نتوانسته حتی زمان مرگش را

تخمین بزند.اما متاسفانه خیلی ها نسبت به این امر جاهلند

و تصور می کنندبا قربانی کردن دیگری جای بیشتری

نصیبشان می شود.پس باید در تلاش باشیم تا لااقل در این

مدتی که داریم قربانی نشویم چون همه چیز فانی است

و قربانی کننده های حریص هم فراوان.

گیریم که آخرتی هم باشد چه فایده وقتی دیگر فرصت

بازگشتی نیست.

"زندگی را اینجا

      می خرند از بعضی

           و به برخی دیگر

               می فروشند به چندرغازی

                    مفت ارزان   به بازی بازی"


 

دوشنبه 7 دی1388 توسط مریم |

Dream land

فکر می کرد اگر با دختر مورد علاقه اش ازدواج کند،

تعصبات و بدبینی های بی موردش تمام می شود...

راحت تر از آنچه فکر می کرد آن دختر را بدست آورد!!

سالهای سال،زندگی آرام و سعادتمندی را در کنار آن

دختر گذراند و همان طور که فکر می کرد

همه ی بدبینی هایش پایان یافت.

ولی هیچگاه نفهمید همسرش هر شب با مرد ایده آلش

در رویاهایش،قرار ملاقات دارد و هر روز صبح،بالاجبار

با او وداع می کند تا شبی دیگر!!!!!!!


یکشنبه 6 دی1388 توسط مریم |

Devoted

نمی دانم چه طور توقع داری باز هم به ازدواج با تو فکر کنم؟!؟

ما مدت 3سال است با هم چت می کنیم و تو حالا که فهمیدی

از ته دل عاشقت شدم می گویی تمام این مدت دروغ می گفتی!!

لحظه ای فکر کن،من چطور می توانم یک عمر با کسی زندگی کنم

که از دو پا فلج است؟!؟من از اینکه دوستانم بفهمند قصد دارم

با یک معلول ازدواج کنم،خجالت می کشم .

تو با پنهان کردن وضعیت جسمانی ات،سعی داشتی ابتدا

مرا عاشق کرده و بعد مجبور کنی بخاطر این عشق فداکاری کرده

و با تو ازدواج کنم. ولی کمی منطقی باش .

من نمی توانم زندگی مشترکمان را با ترحم شروع کنم .

من همیشه گفته بودم دنبال کسی می گردم که از نظر روحی و

جسمی در سلامت کامل باشد.

تو که بهتر میدانستی

بخاطر معلولیت و نابینایی یک چشم و عدم کنترل دستانم

به کسی نیاز دارم که سالم باشد و بتواند از من مراقبت کند .

پس چطور می توانم به ازدواج با تو فکر کنم ؟؟ فراموشش کن .


شنبه 5 دی1388 توسط مریم |

Absentee


او فقط پانـزده سال داشت و مانند بیشـتر دانش آموزان،از رفـتن به

مدرسـه بیزار بود و همیـشه به دنبال راهی می گشت تا همان چند

ساعت را هم در خانه بماند . یک روز امتحان ریاضی سختی در پیش

داشتند و او نیز که در این درس مشکل داشت،فکری به سرش زد.در

عرض چند ثانیه به یک باره خود را به زمین انداخت و از شدت دل درد

فراوان گریه سر داد.پدر و مادرش نیز از همه جا بی خبر با عجله او را

سوار ماشـین نموده و به بیمارسـتان رساندند . پدرش هم تلفنی به

مدرسه خبر داد که او نمی تواند سر کلاس حاضر شود. بعد از تماس

پدر،نفس راحتی کشـید.ولی باید حداقل تا ساعـاتی به وانمود کردن

ادامـه می داد.دکتر ، پـدر و مادرش را به اتاق مجـاور فراخوانـد.سپس

پرستاری با لبخند وارد شد و گفت برای بهبـودی کامل باید آن تزریق را

انجام دهد.او نیز که از ندادن امتـحان سرخوش بود به راحـتی پذیـرفت

و بعد از دقایقی آسوده به خواب رفت ...

وقتی بیدار شد با تعجب دید که همه ی اقوام کنار تخت او ایستاده اند!!

از مادرش علت را جویا شد و مادر با لبخند گفت:"عزیزم ناراحت نباش به

موقع رسیدیم و عمل آپاندیس با موفقیت انجام شد و فردا مرخص

می شوی"

نمی دانست چه بگوید . و تا آخر عمر در حسرت آن امتحان ریاضی ماند!!!

زیرا ایمان داشت دکتر جراحش هم روز تدریس علایم بیماری آپاندیس ،

غایب بوده!!!!!

 

جمعه 4 دی1388 توسط مریم |

Finding a friend


هیچگاه نتوانستم بفهمم چــرا دیـگران اینهمه در یافـتن دوست و نگه

داشـتن آنها مشکل دارند؟!؟احتمالاً نمی دانند اشکال از رفتار و کردار

خودخواهانه ی خودشان است . به همین منظور و بنا به درخواست

بسیاری از اطرافیانم سعی دارم کتابی بنویـسم و در آن راهـهای

دوست یابی و حفظ آنها را آموزش دهـم ، چرا که من در این زمینه

فوق العاده موفق بوده ام و این امر را نیـز مدیون قلب پـاک و باسخاوت

و صداقـت خویش هستم.

من برای انتخاب دوستانم وقت فـراوانی می گذارم و وقتی آنها را

بر گزیدم حاضرم بهای این دوسـتی را هر چقدر هم باشد بپـردازم .

به خاطر خصلتـهای نکـویی که دارم ، دوستانم نیز همواره در کنـارم

می مانند . در همـه ی سختیـها و شادیـها ، هر لحظه با من هستـند .

هیچـگاه به من دروغ نمی گویـند . هرگز به من خیانـت نمی کننـد و

مرا نمی آزارنـد و همه و همه ی اینـها را بـاید به حساب رفتاری دوستانه

و بی ریا بگذارید .

اگر می خواهیـد شما نیز دوستانی اینچنین داشته باشـید فقط کافی است

با من تماس بگیرید تا برخی از بهترین دوستانم را که جدیداً

به چاپ رسیده اند و در کتاب فروشی ها موجودند ، به شما معرفی کنم .

شک نکنید ...


چهارشنبه 2 دی1388 توسط مریم |



این دل نوشته ها "پادیــــر" نام دارند.
پادیر به معنای چوب یا حائل در کنار دیواری که احتمال ویرانی آن می رود.
امید که این نوشته ها پادیری شود برای دلی که …..

____________________________

مناجات:

برخی از تواناییهای بدنی دیگران استفاده می کنند
و به اهدافشان می رسند.
برخی از تواناییهای ذهنی دیگران استفاده می کنند
و به اهدافشان می رسند.
خدایــا کسانی را که با استفاده از سادگی دیگران
به اهدافشان می رسند،
پیش روی ما قرار مده.
آمین.



Change Site Language

RSS 2.0






کد آهنگ




Designed By vuy.ir