با اینکه سی سال از زندگی مشترکشان می گذشت،دیگر تحمل آن
برایش ممکن نبود.هفته ها بود رفتارهای همسرش را به حساب سن
و سالش می گذاشت.ولی او دست بردار نبود.حرف نمی زد.اظهار نظر
نمی کرد.حتی وقتی او حرف می زد،نگاهش هم نمی کرد.نصمیمش را
گرفت با عصـبانیت به خانه رفت . همسرش روی صنـدلی جلو پنـجره
نشسته بود.با فریاد به او گفت که از این همه بی اعتنایی به تنگ آمده
و همین فردا باید از هم جدا شوند.همسرش بدون اینکه حتی نیم نگاهی
هم به او بیندازد،سیگاری روشن کرد او که خونش به جوش آمده بود گفت:
مثل اینکه متوجه حرفم نمی شوی!!که همسرش خم شد و از روی میز
یک شی کوچک سیاه برداشت و در گوشش فرو کرد و بعد از چند ثانیه با
تعجب به پشت سرش نگاهی انداخت و بلند شد . لبخندی زد و گفت :
عزیزم سلام .کی آمدی ؟
مرد از اینکه در این سه هفته نفهمیده بود همسرش سمعک می گذارد
غرق خجالت شد...
پنجشنبه 1 بهمن1388 توسط مریم |
این دل نوشته ها "پادیــــر" نام دارند. پادیر به معنای چوب یا حائل در کنار دیواری که احتمال ویرانی آن می رود. امید که این نوشته ها پادیری شود برای دلی که …..
____________________________
مناجات:
برخی از تواناییهای بدنی دیگران استفاده می کنند و به اهدافشان می رسند. برخی از تواناییهای ذهنی دیگران استفاده می کنند و به اهدافشان می رسند. خدایــا کسانی را که با استفاده از سادگی دیگران به اهدافشان می رسند، پیش روی ما قرار مده. آمین.