|
پایین پله ها در انتظاری تا نوبت
به تو هم برسد!!دقایقی طولانی سپری شده با چشمانی مضطرب به من می نگری و من با
لبخندی به تو میفهمانم که سرجایت بمانی.سرانجام نوبتت میشود اما پسری تو را هل
میدهد و جایت را میگیرد و تو میمانی و چشمانی که هر لحظه آماده ی باریدن است.من
باز لبخند میزنم و اشاره میکنم تا سریع بالا روی.آن بالا مینشینی تا از تونل
سربخوری که ناگهان دختری با پاشنه ی کفشش محکم به کمر تو میزند و تو را هل میدهد و
پایین می آیی.از سرسره بازی منصرف شده و به سمت تاب میروی کسی در صف نیست!!همانجا منتظر میمانی تا دختری که گویا دبیرستانی است!!از آن پیاده شود.انتظار...انتظار...انتظار...و او نه تنها پیاده نمیشود بلکه با سر اشاره میکند که از آنجا دور شوی.اینبار چند قطره اشک از چشمانت فرو میریزد و کم کم هراسی تلخ در وجود من هم رخنه
میکند اما باز لبخندی میزنم و به تو میگویم بروی" الاکلنگ "بازی کنی.پسری قوی هیکل
روی قسمت دیگر آن نشسته و با تمسخر به تو میگوید:بیا بازی کن تو مینشینی.اما پسر
هیچ تلاشی برای بازی نمیکند و تو همچنان آن بالا میمانی.. دیگر توانت به پایان میرسد
و گریه را سر میدهی.به سمتت میایم و در آغوشت میگیرم و.... بر گور پدر همه ی
روانشناسانی که میگویند کودکان را به پارک برده اما اجازه دهید به تنهایی بازی
کنند و حق خود را بگیرند صلوات میفرستم ...
عزیزم تا زنده ام نمیگذارم کسی
آزاری به تو رساند حاضرم چون خیلی ها مادری خشن و آماده ی جنگ باشم اما دیگر گریه ی تلخ تو را نبینم نازنینم
خدایا با تو نیز حرفهایی دارم
اما این بار خصوصی .....
پ.نوشت 1 : تا به حال ننوشته
بودم الاکلنگ !!! بعضی کلمات را تنها باید گفت و نباید نوشت
پ.نوشت 2 : این توصیفات تنها
مخصوص یک پارک در یک منطقه ی خاص نیست به هر پارکی رفته ام این موارد را دیده ام .
کاری باید کرد....
راهی باید رفت....
|