|
فقط پانـزده سال داشت و مانند بیشـتر دانش آموزان،از رفـتن به مدرسـه بیزار بود و همیـشه به
دنبال راهی می گشت تا همان چند ساعت را هم در خانه بماند.یک روز امتحان ریاضی سختی
در پیش داشتند و او فکری به سرش زد.در عرض چند ثانیه به یک باره خود را به زمین انداخت و
از شدت دل درد فراوان گریه سر داد.پدر و مادرش نیز از همه جا بی خبر با عجله او را سوار
ماشـین نموده و به بیمارسـتان رساندند.بعد از تماس پدر با مدرسه،نفس راحتی کشـید.ولی
باید حداقل تا ساعـاتی به وانمود کردن ادامـه می داد.دکتر،پـدر و مادرش را به اتاق مجـاور
فراخوانـد.سپس پرستاری با لبخند وارد شد و گفت برای بهبـودی کامل باید آن تزریق را انجام
دهد.او نیز که از ندادن امتـحان سرخوش بود به راحـتی پذیـرفت و بعد از دقایقی آسوده به خواب رفت ...
وقتی بیدار شد با تعجب دید که همه ی اقوام کنار تخت او ایستاده اند!!
از مادرش علت را جویا شد و مادر با لبخند گفت:"عزیزم ناراحت نباش به موقع رسیدیم و عمل
آپاندیس با موفقیت انجام شد و فردا مرخص می شوی"
نمی دانست چه بگوید . و تا آخر عمر در حسرت آن امتحان ریاضی ماند!!!
زیرا ایمان داشت دکتر جراحش هم روز تدریس علایم بیماری آپاندیس ، غایب بوده!!!!!
|