|
بی آنکه بدانم چرا از همان کودکی وقتی برای نخستین بار به خانه ات آمدم عاشقت شدم .... دوست داشتم کسی مرا نبیند و ساعت ها بنشینم و به خانه ی پر زرق و برقت خیره شوم . بزرگتر هم که شدم باز این حس دوست داشتنت با من بود...هیچ توجیهی برای این عشق نداشتم. وقتی دیگر خیلی بزرگ شدم از ابراز این عشق هراس داشتم . اطرافیان حرفهایی میزدند از اینگونه عشق های واهی و از من دلیل قانع کننده میخواستند و من باز در جوابشان هیچ چیز نداشتم بگم جزاینکه عشق تو آرامش عجیبی به من میدهد ....کم کم سعی کردم روی حرفهایشان فکر کنم تا شاید بتوانم قانعشان کنم چرا دوستت دارم....خلاصه کنم که هر چه بیشتر گشتم کمتر به نتیجه رسیدم و .... حالا هم مرا باز به خانه ات دعوت کردی و من مانند روز اولی که به آنجا آمدم هیجان دارم و لحظه شماری میکنم برای دیدنت .... بی هیچ توجیهی فریاد میزنم تا همه بدانند من عاشقش هستم عاشق او که حتی به درستی نمیدانم چگونه ضامن آهو شد !!!!!!!
|