|
بچه که بودم همه ی آرزویم این بود که محرم برسه تا هر روز صبح دست بابابزرگ رو بگیرم و بریم حسینیه... اون بشینه کنج دیوار و من براش چایی ببرم...توی همون استکان کمر باریک که مخصوص خودش بود. بعد بشینم روی پاهاش،تا موقعی که یکی بیاد دعوام کنه که "برو توی زنونه!زشته"منم با دلخوری میرفتم اما دوباره توی اولین فرصت یواشکی میومدم و می نشستم پیش بابابزرگ و اونم بهم شکلات میداد آخ که چقدر پز اون شکلات رو به بچه ها میدادم ...وقتی هم که ظهر می شد و غذا می دادیم،همش مراقب بودم که بابابزرگ حتما غذا بخوره.بعد هم که همه مشغول جمع کردن و جارو کردن می شدن برای روز بعد... و چه حالی می داد روی اون فرشهای خالی بدویم و بازی کنیم... و وقتی منو بخاطر همون شکلات که خودشون نداشتن،بازی نمی دادن دستمو می گرفت و می گفت"ولشون کن بیا قدم بزنیم" آخ بابابزرگ...هنوزم محرم مثل قبل میاد و هنوزم حسینیه همون جاست و هنوزم غذا می دیم و هنوزم منو با کینه ی همون شکلات بازی نمی دن و .....فقط می مونه دلتنگی من وقتی می بینم غریبه ها میان و اون کنج دیوار که جای تو بود می شینن ...
امام حسین منو ببخش که از خاطره ی محرم فقط چهره ی بابابزرگ یادم میاد ...اگر هم گریه می کنم یاد اون میفتم که اشکم سرازیر می شه...شاید این هم همون مردونگی و شجاعت توئه که به من مجال می ده اینها رو بگم ...
|