|
یـ ـاران دبستانی من یـ ـار من و همراه من نبودید چوب الف بر سر من بود اما بغض من و آه من نبودید حک شد اسم من تنها رو تن آن تخته سیاه ترکه ی بی مهـ ـریتان موند تا ابد بر روح من دشت بی فرهنگی تان هرزه تموم علف هاش خوب اگه خوب بد اگه خوب مرده دلهای شما دست من تنها نتونست دستـ ـتونو رو بکنه کی میتونه جز خود من درد منو چاره کنه
اکنون سالها رفته پدرانتان بر مسند...خودتان در دوردست... و همه ایران جز شما یاران دبستانی من...
پ.نوشت : آفتابـگردان جز آنچه حسرت شنیدنش را دارم هیچ مگو و بگذار در پـادیر خودم بگویم چقدر از تزئین کلاس بیزار بوده ام ...بگذار حال که اصرار بر حلالیت گرفتن دارند بدانند وقتی لذت کودکی مرا بازپس دادند حلالشان خواهم کرد به همین راحتی ...
|