|
انبوهی از احساسات متفاوت احاطه ام کرده اند
نمیدانم بخندم،گریه کنم،بی تفاوت باشم!! نمیدانم!
نمیدانم مادر خوبی بوده ام یا نه نمیدانم همسر ایده الی بوده ام یا نه حتی شک دارم
که دختر خوبی برای خانواده ام بوده باشم
اما ایمان دارم هیچگاه حتی ذره ای در دلم بد کسی را نخواسته ام از خوشبختی و
شادی کسی غمگین نشده ام و با حسادت نسبت به پیشرفت دیگران نیز عجیب بیگانه ام
اینها نیز تعریف از پادیر نیست بلکه خصایصی خدادادی است که من در نهادینه شدن
آنها کوچک ترین تاثیری نداشته ام
اما وقتی 5 لیوان در دستان کوچک هلیا بیخود و بی جهت میشکند من می هراسم و
ناخوداگاه سریع میروم اسپند دود میکنم و تخم مرغ میشکنم
بی آنکه دلیلش را به درستی بدانم
خدایا تو که از دلم خبر داری پس خودم و عزیزانم را به تو میسپارم
چون تو خدایی و این وظیفه ی توست حفظ آرامش زندگی من
چراکه از توان ناتوان من خارج است حفظ زندگیم از اندیشه ی سوء دیگران ....
حالا هم بیا خصوصی با هم بیشتر در موردش صحبت کنیم
|