|
یادته خدا ...حدودا 5 سال پیش همین موقع خوابیده
بودم و توی دلم به پدر و مادر اون بچه هایی که پارکینگ رو گذاشته بودن روی سرشون و
بازی میکردند بد و بیراه میگفتم و در تعجب بودم که یعنی اینقدر آدم بی فکر و بی مسوولیت !!! البته معلومه که خوبم یادت مونده چون وقتی هلیا التماس میکرد تا نریم
سرزمین عجایب و به جاش تو پارکینگ با بچه ها بازی کنه !!!! یک لحظه تو رو توی چشمای
عصبانی همسایمون دیدم و واقعا پی بردم که گوشهای تیزی تو شنیدن آنچه نباید بشنوی
داری ... باز هم شکر چرا که چاره ی دیگری ندارم
راستی تو هم که داری اینا رو میخونی حواست باشه نه
بخندی نه حتی یک لبخند کوچک نه به حالم تاسف بخوری چون باهات شرط میبندم زودتر از
انچه فکرش رو بکنی این روز رو میبینی پس هیس
|