|
صبح ساعت ۷ بلند شدم تا مانند هر روز ساعت ۸
در محل کارم باشم.۷:۳۰دقیقه به ایستگاه تاکسی
رسیدم. پس از ۱۰دقیقه یک تاکسی خالی آمد.
دختری که بعد از من در صف ایستاده بود سریع خود
را به صندلی عقب رساند و گفت:"دربست،دانشگاه"
و مرد راننده هم که از شادی در پوست خود نمی گنجید
به سرعت دور شد و من ماندم و دود اگزوزی تلخ!
بر خود مسلط شده لبخندی زدم و سوار اتوبوس ایستگاه
بعدی شدم.در اتوبوس نیز خود را قانع کردم که آن دختر
دانشجو کلاسش دیر شده بوده و چاره ی دیگری نداشته.
مانند هر روز بخاطر ترافیک که 90% آن در اثر بی توجهی
رانندگان است،با تأخیر به محل کارم رسیدم و مانند
همیشه بجای جواب سلام از جانب مدیر مجله،
با شکواییه ی بلند و بالای یکی از خوانندگان بخاطر چاپ
مقاله ی روز قبل روبرو شدم.با لبخند،شکواییه را گرفتم
و قول دادم تا ساعتی دیگر یا عذرخواهی یا مستنداتم را
برای چاپ امروز آماده کنم.در این حین نیز خود را قانع
ساختم که حق با خواننده است و من با وجود صداقت هم
نباید حقیقت را بگویم.هنگام ظهر برای صرف غذا
به سلف مجله رفتم.با اینکه نفر دهم بودم مثل همیشه
دسر تمام شده بود.ولی مهم نبود با لبخندی غذا را از
آشپز گرفتم و هنگام صرف غذا به خود فهماندم که نفر
دهم یعنی تأخیر و باید روز بعد نفر اول باشم.
پس از اتمام کار به جایگاه سرویسهای مجله رفتم و
متوجه شدم اتوبوس رفته بود.بالبخند یک تاکسی گرفتم
و در راه بازگشت متوجه شدم که مانند هر روز،
دوستان صمیمی ام در مجله،مرا فراموش کرده اند و این
تقصیر خودم بوده چون امروز به آنها نگفتم
چقدر دوستشان دارم.وقتی به خانه رسیدم پیغام گیر
تلفن را روشن کردم و پیغام نامزدم را شنیدم که
می گفت چون نتوانستم مرخصی بگیرم و نهار را با او
بخورم دیگر علاقه ای به دیدن من ندارد.با لبخندی…
پیغام گیر را خاموش کردم و چون آن روز در خوش بین
بودن مهارت یافته بودم خود را قانع ساختم که این
دلخوری از غرور و خودبینی نامزدم نشات نمی گیرد،
بلکه عدم داشتن علم غیب در من منشاء همه ی
کدورتها شده است.شام را آماده کرده و خوردم.
نیمه های شب،با دل دردی شدید از خواب برخواستم
و قرص خوردم.موقع انداختن جعبه ی قرص به سطل
آشغال،توجهم به تاریخ گذشته ی کاغذ غذای آماده
جلب شد.و بلافاصله لبخندی زدم و دریافتم این
موضوع هیچ ربطی به سوپر سر کوچه ندارد و من باید
تاریخ آن را چک می کردم.با دل درد به خواب رفتم.
روز خیلی خوبی را گذرانده بودم چون از فردای آن روز
دیگر کسی به من نگفت"بدبین".
فقط یکی از همکارانم کارت ویزیت دکتری روانشناس
را به من داد.
خیلی خوشحالم که دوستانم اینقدر مرا دوست دارند
و به فکرم هستند.با لبخندی کارت را گرفتم!!!!
حال سالهاست که شادم(ولی تو باور نکن)
|