|
در فرسنگ ها زیر زمین
حجم انبوه اجناس داخل کوله اش را نشان داد و به دنبال رد نگاه خسته اش به کیف دستی ام ، نیمی از آنها را بی آنکه بدانم چیست با پول های سیاهم معاوضه کردم ...و رفت . اما نمیدانم من بیشتر برای او دلم سوخت یا او برای من ... نگاهش حکایت دیگری بود .
تنها نوشت پادیر:الان که دارم مینویسم هیچکس تویه این دنیای مجازی نیست.همه رفتن تا به قول خودشون بازی حساسی رو تماشا کنن که من ازش متنفرم.کلا از هر چیزی که منو حتی برای 90 دقیقه تنها کنه بدم میاد مخصوصا که به وقت اضافه هم کشیده شه.میدونم که گفتی"اگه تو نخوای نمیبینم"اما اینم میدونم که ته دلت آرزوته بازی رو ببینی.پس تو هم مثل بقیه با خیال راحت به تماشا بنشین من منتظر میمانم...
|