|
دیشب عجیب یادش افتادم. آخه یه زمانی عاشقش بودم یه عاشق کور که هر چی اون میگفت بی کم و کاست میپذیرفتم و یادم میرفت که شاید بهتر از اون هم برای من وجود داشته باشه ... هر چی میگفت برام مثل آیه ی وحی بود و اجازه نمیدادم کسی منصرفم کنه و با تمام نیرویی که داشتم هر چی میخواست براش فراهم میکردم ...یادش بخیر چه ساعتهایی رو با هم تنهایی سر کردیم . آخه جز اون هیچکس نمیفهمید من چی میخوام چی میگم فقط اون بود که درکم میکرد حتی مامان و بابا هم گاهی از درک من عاجز بودن و برای همین اون شده بود همه ی زندگیم ...به خاطرش چه چیزهایی رو که از دست ندادم از حق نگذریم چیزهای زیادی رو هم به دست آوردم . تا اینکه یه روز رو کرد بهم و گفت عاشق یکی دیگه شده و نمیتونه پیشم بمونه ...خیلی سخت گذشت بهم تا هضمش کنم چی میگه ...اما از فرط عشق زیاد گذاشتم پر بکشه و بره پیش کسی که عاشقش شده چون نمیتونستم غصه شو ببینم کنار کشیدم و اون رفت ... حالا سالها گذشته گاهی میاد پیشم و برام درددل میکنه از زندگی و عشقش خیلی راضیه ... و همین منو آروم میکنه .... فکرت جای دوری نره دارم از" دل " صحبت میکنم همون دلی که یه زمانی عاشقش بودم ..
پ.نوشت: برادر یعقوب کریسمس بر تو مبارک .
راستی این یعنی چی که جدیدا هر جا میرم یه پست گذاشته شده که ببخشید درس داریم و تا یه مدت نیستیم !!! یعنی واقعا عین 48 ساعت رو درس میخونید که حتی یه فرصت نیم ساعته هم برای خواندن کامنت ها و دیدن دوستان مجازیتون ندارید !! دنیای غریبی است گویا
|