|
(مطلب ذیل به نوعی ادامه ی مطلب قبلی است)
خواهش می کنم بس کنید.بیش از این عذابم ندهید.
من که خود اعتراف کردم قاتلم...
دیگر تحمل این همه شکنجه و عذاب را ندارم.خلاصم کنید.
کسی مرا نمی بخشد.تأمل نکنید و خلاصم سازید....
آری دیوانه ام کرده بود.خسته ام کرده بود.رفتارش،حرکاتش،
همه و همه آزارم می داد.به همه کس و همه چیز شک داشت.
هر چه می گفتم همه مانند هم نیستند و انسان خوب هم پیدا
می شود گوش نمی داد.خود را حبس کرده بود.غذا نمی خورد.
مدتها رنگ آفتاب را ندیده بود ...
من هم که عاشقش بودم،نمی توانستم این همه رنج و دردش
را تحمل کنم و کشتمش تا آسوده شود.آری با همین دستهای
خودم کشتمش.ولی حالا پشیمانم.می دانم دیگر سودی ندارد.
پس خلاصم کنید...
به همین خدا قسم
اگر میدانستم در این دنیا چه عذابی در انتظارم است،
هیچگاه در آن دنیا خودکشی نمی کردم.
|