|
با اینکه سی سال از زندگی مشترکشان می گذشت،دیگر تحمل آن
برایش ممکن نبود.هفته ها بود رفتارهای همسرش را به حساب سن
و سالش می گذاشت.ولی او دست بردار نبود.حرف نمی زد.اظهار نظر
نمی کرد.حتی وقتی او حرف می زد،نگاهش هم نمی کرد.نصمیمش را
گرفت با عصـبانیت به خانه رفت . همسرش روی صنـدلی جلو پنـجره
نشسته بود.با فریاد به او گفت که از این همه بی اعتنایی به تنگ آمده
و همین فردا باید از هم جدا شوند.همسرش بدون اینکه حتی نیم نگاهی
هم به او بیندازد،سیگاری روشن کرد او که خونش به جوش آمده بود گفت:
مثل اینکه متوجه حرفم نمی شوی!!که همسرش خم شد و از روی میز
یک شی کوچک سیاه برداشت و در گوشش فرو کرد و بعد از چند ثانیه با
تعجب به پشت سرش نگاهی انداخت و بلند شد . لبخندی زد و گفت :
عزیزم سلام .کی آمدی ؟
مرد از اینکه در این سه هفته نفهمیده بود همسرش سمعک می گذارد
غرق خجالت شد...
|