|
کوچه بن بست بود و نمی دانست . اطراف همه دیوارهای کاهگلی بی هیچ روزنه ای،و در زیر دیوار اجساد بو گرفته ی پیشینیان که چون او اسیر کوچه شده بودند و آنقدر تاریک که توانایی بازگشت هم نبود و باید منتظر میماند تا شاید سپیده بدمد و بتواند بازگردد . ساعاتی همانجا نشست ولی صدای زوزه ی گرگ نزدیک و نزدیکتر میشد گویی هر لحظه قادر بود از آن سوی تاریکی به او حمله کند.بیش از آن توان انتظار و هراس کهنه را نداشت .برخاست و با تلاش فراوان سرانجام از دیوار بالا رفت و به آن سو پرید و ... و دیگر کسی از او خبری نیاورد و کسی هم نمیداند چه بر سرش آمد.... هر چه باشد تحسینش میکنم چون حداقل جسد بو گرفته اش باعث هراس دیگران نخواهد شد .
|