|
اگر می دانستی چقدر ازتو
متنفرم،دیگر طرف دخترم نمی آمدی...
چه ساعتها که بهانه ات را میگیرد
و برای با تو بودن اشک می ریزد و با هر دانه ی اشکش گویی خنجری در دلم فرو
میکنند....
اما دیگر نمی گذارم تو را ببیند
...
هر بار که با تو تنها میشود زخمی
بر جان اش میزنی ...رهایش کن.
چطور دلت می آید.او کودکی سه
ساله بیش نیست ...
"جای چسب نواری" با آن
دندانه های تیزت،تو دیگر در خانه ی ما جایی نداری.
راهت را بگیر و برو.......
|