|
بی آنکه بخواهد عاشق فرد دیگری شد و متحیر از این اتفاق در
منجلابی از ترس و پنهان کاری و تردید دست و پا میزد. از یک سو همسرش که هیچ
ایرادی نمیتوانست از او بگیرد و از سویی این عشق نو رس که همه ی روحش را به اسارت
گرفته بود ...
به رسم عرف و وجدان حاکم سالها عشق تازه را در قلب خویش
پنهان ساخت تا اینکه.... همسرش مرد. در وصیتش نوشته بود : "عشق من هر روز و هر ساعت
این سالها از خدا میخواستم مرگم را زودتر برساند برای خوشبختی تو... امیدوارم زمان
برای رسیدن تو به عشقت از دست نرفته باشد"
|