|
شک
کودک که بودم،خدایی را می شناختم که در همان نزدیکی ها بود.
جوان که شدم،دختری را شناختم که در اثر مخالفت والدینش با ازدواج دلخواهش،
سالها در آسایشگاه بستری شد.پسری را شناختم که بخاطر بی توجهی والدین به نیازهایش،
گوشه نشین خیابانها شد.
به میانسالی که رسیدم،مادری را شناختم برای جلوگیری از تولد نوزاد مبتلا به ایدز خود،
خودکشی کرد.پدری را شناختم که بخاطر ناتوانی در فراهم کردن هزینه ی دانشگاه فرزندش
یک روز رفت و هیچگاه بازنگشت.
حال در پیری به دنبال همان خدای کودکی ام می گردم!!! به همان نزدیکی.
|