|
نمیدانم با چه
رویی با تو سخن بگویم...
تویی که از
وقتی خود را شناختم همواره در کنارم بودی...سنگ صبورم بودی... ولی من قدر این دوستی
بی ریایت را ندانستم .تا غریبه ای از راه میرسید و لبخندی نثارم میکرد او را به
حریم خود راه می دادم و چه بسیار زمانها که در آن رابطه ی جدید تو را از یاد
می بردم.... و هزار افسوس همیشه وقتی پشیمان می شدم که آن غریبه خنجری می زد و می رفت و
من می ماندم و تو ...و تو چه فروتنانه باز مرا می پذیرفتی...
دل مهربانم
این قفل بی
کلید را به پاس دوستی صادقانه بر تو می آویزم تا اگر باز غریبه ای از راه رسید
نتواند به سادگی به حریم مان راه یابد...
|