با رفتن آخرین پرتو خورشید و فرارسیدن شب مهمانی نیز
آغاز شد.چراغها خاموش ورقص نور شروع شد ...موزیک با صدایی نه چندان آرام تا چند
کوچه آنطرف تر هم به گوش میرسید.تقریبا همه مهمانها رسیده و به محض ورود با
نوشیدنی هایی غیرمتعارف پذیرایی میشدند همه چیز مرتب و دلچسب بود و مهمانی لحظه بهلحظه گرمتر میشد که ناگهان نور سفید و گردان و آژیر ماشین پلیس همه را بهیکباره شوک
زده کرد.هر کس به دنبال راه فراری بود تا از مهلکه بگریزد.دخترها رنگ باخته
بودند و پسرها دیگر مردان قدرتمند چند دقیقه پیش نبودند...صاحب مهمانی هراسان به
سمت در رفت و مشغول صحبت با پلیس شد و پس از دقایقی پلیس رفت.مهمانها خوشحال از
اینکه او حق حساب پلیس ها را پرداخت کرده آماده برگزاری مجدد مهمانی شدند که صاحب
مهمانی گفت:نه ابتدا باید بروید و ماشینهای خود را از جلو در منزل همسایه ها بردارید
بعد بیایید به مهمانی...چون پلیس مجددا سرکشی میکند .
آری آنجا اینجا نبود .......
|