|
++ یک روز در مغازه ی کفش فروشی،برای دختر بچه ای که مادرش برایش کفش پاشنه بلند براق می خرید، دل سوزاندم.
یک روز در خیابان،برای پدری که کودک گریانش را بغل کرده بود و پای پیاده در برف قدم می زد، دل سوزاندم.
یک روز در بیمارستان، برای مادری که از شدت خستگی بیهوش شده بود، دل سوزاندم.
++ یک روزبرف سنگینی می بارید! وقتی من و همسرم خسته از سر کار بازگشتیم، دخترم وادارمان کرد تا به مغازه ی کفش فروشی برویم و آنجا آنقدر گریست تا کفشی پاشنه بلند و براق مانند کفش دوستش
را بخریم!
من هم خسته تر از آن بودم که بتوانم او را قانع کنم این کفش مناسب سنش نیست.
از صدای گریه ی دخترم،همسرم مجبور شد او را بغل کند و به بیرون مغازه ببرد تا شاید با دیدن بارش برف،آرام گیرد! و من هم بتوانم کفش را بخرم. در راه بازگشت نمی دانم چه اتفاقی افتاد فقط وقتی چشم باز کردم پرستار سرمی را به دستم وصل کرد و گفت نگران
نباشم، از خستگی زیاد است و تا تمام شدن سرم آرام بخوابم!!
|