|
تصور کن به خاطر یک سری دلبستگی
ها مجبور شوی به جایی دور بروی...
و تنها دلخوشیت این باشد که لپ تاپت
همراهت است اما وقتی به آنجا میرسی با قطعی تلفن روبرو میشوی صبرت هم فقط یک
هفته همراهیت میکند و سرانجام با پرس و جوی فراوان (قابل توجه شیوا)به یک کافی نت میرسی و سرمست از این خوشی مشغول خواندن نظر دوستانت هستی که پسر مسوول آنجا نزدیک
می آید و میگوید"لطفا از آوردن اطفال خودداری کنید" !! تازه به خودت آمده و میبینی هلیا
رو پای پسرک میز بغل نشسته و لبخند میزند...با خجالت وسریع آن مکان رویایی را ترک
میکنی و تازه درمیابی که در عمق وجودت بیش از آنچه فکر کنی عاشق "گراهام بل"
بوده ای و نمیدانستی ....
پ.نوشت : اینها را گفتم برای همه
ی دوستانی که در این مدت دل نگران پادیر شدند و خود میدانند که پادیر فقط و فقط به وجود آنها
زنده است مخصوصا تو ...
پ .نوشت : در مورد عشق من به
گراهام بل عزیزم حتی یک ذره هم شک مکن .عاشقشم
|